نام کتاب : الخصال ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 212
2 - عرض كرد : يا رسول الله هجرت مرا از مكه بمدينه بپذير ( و مرا جزو مهاجرين بشمار ) فرمود : پس از فتح مكه هجرت هيچ كس پذيرفته نيست ( اين قانون دوم كه عنوان مهاجر مخصوص آنانى است كه پيش از فتح مكه بمدينه مهاجرت كردهاند ) . 3 - صفوان در مسجد رسول خدا بخواب بود و عباى خود را بزير سر نهاده بود از مسجد بيرون شد تا ادرار كند چون بازگشت عبايش دزديده شده بود فرياد زد عباى مرا كى برد ؟ و در جستجوى آن از مسجد بيرون شد عبا را در دست مردى يافت . دزد را بنزد پيغمبر كشاند ، رسول خدا فرمود دستش را ببريد صفوان گفت : يا رسول الله براى عباى من دست اين مرد بريده شود ؟ من عبا را باو بخشيدم . فرمود : چرا پيش از آنكه بنزد منش آورند نه بخشيدى ، پس دست دزد بريده شده ( اين قانون سوم بود كه پس از صدور حكم از جنبهء عمومى نبايد حكم تعطيل شود گرچه مدعى از دعواى خصوصى خود صرف نظر نمايد ) ( سعد بن معاذ را سه موقعيت در اسلام هست كه اگر يكى از آنها همهء مردم را بود برتريشان را كافى بود در اين عنوان حديثى از مصنف ضبط نشده است ) . . . . . [1]
[1] سعد بن معاذ انصارى اشهلى اوسى كه در مدينة در فاصله ميان عقبهء اولى و عقبه دوم برسول خدا ايمان آورد و اسلام را پذيرفت و همهء قبيلهء اشهل بخاطر گرويدن او باسلام مسلمان شدند و از طرف رسول خدا بلقب اختصاصى ( سيد الانصار ) مفتخر گرديد . در عين حال كه بزرگ فاميل بود و همه گوش بفرمانش بودند از بزرگان اصحاب رسول خدا ( ص ) بشمار ميرود در غزوهء بدر و احد افتخار حضور داشت و از افرادى بود كه در غزوهء احد پاى بر جا ايستاد و از پيغمبر دفاع كرد و داستان قضاوتش در بارهء يهود بنى قريظه معروف و مشهور است و در روز خندق تيرى از دشمن بر رانش آمد كه بر رگ اكحل نشست و خون باز نايستاد تا جان سپرد او در آن روز هفتاد و سه سال داشت پيغمبر با پاى برهنه به تشييع جنازه اش حاضر شد و از كثرت فرشتگان در تشييع خبر داد و او را در قبر خوابانيد و با دست مباركش لحد قبر را گذاشت جابر گويد : جنازه سعد را هنوز دفن نكرده بوديم كه پيغمبر فرمود : عرش خداى رحمان در سوگ مرگ سعد بلرزه در آمد .
212
نام کتاب : الخصال ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 212