نام کتاب : إرشاد القلوب ( فارسي ) نویسنده : الحسن بن محمد الديلمي جلد : 1 صفحه : 320
هم نبود كه چارهاى برايم بينديشد ، به ناچار خواستم نزد حسن بن زيد ، [1] كه در آن روزگار والى مدينه بود و با وى دوستى داشتم ، بروم ، در راه محمد بن عبد الله ابن باقر عليه السّلام را ملاقات نمودم ، و او گفت : مشكل تو را شنيدهام ، آيا راهى برايش يافتهاى ؟ گفتم : حسن ابن زيد ؟ گفت : مشكلت رفع نمىگردد ، چون به جاى خدا او را برگزيدهاى ، زيرا از عموى بزرگوارم ، جعفر بن محمد عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود : خداوند به پيامبران گذشتهاش وحى فرستاد ، كه سوگند به خودم ، اميد هر اميدوارى را كه به غير خودم پناه برد ، قطع مىكنم و لباس خوارى بر او مىپوشانم و از فرج خود دورش مىسازم و فضلم شامل حالش نمىشود ، و گرفتاريهايش برطرف نمىگردد ، زيرا سر نخ گرفتاريها به دست خودم مىباشد و او به دنبال ديگران رفته است ، من بىنياز و بخشنده و هستم و ابواب حاجات از آن من است ، پس كيست كه در گرفتارىهايش به من اميد داشته باشد ، و من او را واگذارم ؟ [2] ، آيا نمىبيند كه من پيش از خواستن ، عطا مىكنم ؟ ! پس اگر همهء اهل آسمانها و زمين به من اميدوار باشند و به هر كدام به مقدار اميدشان بدهم ، به اندازهء بال پشهاى از ملك من كم نمىگردد ، پس بدا به حال آن كس كه از من روى بگرداند ، و در گرفتاريهايش به ديگرى چشم اميد
[1] حسن بن زيد بن حسن بن على ابن ابى طالب عليه السّلام از سوى منصور والى مدينه بود و او نخستين علوىاى بود كه چون عباسىها لباس سياه پوشيد و اين رنگ شعار آنها بود و هشتاد سال زندگى و مهدى و هادى و رشيد را درك كرد ، گويند : روزى نزد منصور نشسته بود كه سر بريدهء ابراهيم بن عبد اللَّه پسر عمويش را آوردند ، منصور پرسيد او را مىشناسى ؟ گفت : آرى و برايش گريه كرد . منصور گفت : من دوست نداشتم او را بكشم ، اما او خواست مرا بكشد و من بر او پيشى گرفتم . و در سال 168 درگذشت و او پدر شش دختر پاك بود . ( علَّامه شعرانى ) [2] علَّامه شعرانى : أ فأسأل به ضم همزه و فعل مجهول .
320
نام کتاب : إرشاد القلوب ( فارسي ) نویسنده : الحسن بن محمد الديلمي جلد : 1 صفحه : 320