نقل است كه * ( إِذْ ) * زايده است و زجاج و غير او انكار اين معنى كردهاند و گفتهاند حرف هر گاه مفيد معنى صحيح باشد جايز نيست الغاى آن و ملائكه جمع ملاك است بنا بر اصل زيرا كه آن اصل ملك است كه به جهت كثرت استعمال تخفيف همزه كردهاند مانند شمائل كه جمع ( شمال ) است كه بعد از تخفيف شمال شده و تا براى تأنيث جمع است و ملاك مقلوب مالك است مأخوذ از الؤكه كه بمعنى رسالتست زيرا كه ملائكه واسطهاند ميان حقتعالى و مردمان پس ايشان رسل اللَّهاند نسبت بانبيا و در حكم رسل اللَّه نسبت به باقى مردمان و عقلا را در حقيقت ايشان اختلافست بعد از اتفاق علما بر آنكه ذوات موجودهاند قائم بأنفسها پس اكثر اهل اسلام بر آنند كه اجسام لطيفهاند كه قادرند بر تشكل باشكال مختلفه و استدلال بر اين آنست كه انبياء مرسل ايشان را به اين اشكال ميديدهاند و طايفهء از نصارى گفتهاند كه آنها نفوس فاضلهء بشريهاند كه مفارق باشد از ابدان و زعم حكماء آنست كه جواهر مجردهاند كه در حقيقت مخالف نفوس ناطقهاند و آنها مقسمند به دو قسم قسمى شأن ايشان استغراقست در معرفة حق و تنزه از اشتغال بغبر آن هم چنان كه حقتعالى در محكم تنزيل خود وصف ايشان فرموده كه يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ لا يَفْتُرُونَ و ايشان عليوناند و ملائكه مقربون و قسمى ديگر تدبير امر انسان ميكنند و به جهت اين از آسمان به زمين نازل ميشوند بر نهج آنچه قضايا به آن سبقت گرفته و قلم الهى به آن جارى گشته و اصلا در امر الهى عصيان نميورزند و آنچه به آن مأمور ميشوند بلا تا خبر بان اقدام مينمايند كما قال اللَّه تعالى لا يَعْصُونَ اللَّه ما أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ و كقوله تعالى فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً و بعضى از ايشان سماويند و بعضى ارضى و مقول له در آيه همه ملائكهاند به جهت عموم لفظ و ( عدم ) مخصص و بعضى تخصيص ايشان بملائكه ارض ميكنند چنان كه گذشت و جمعى ديگر بر آنند كه مراد ابليس است و آنها كه با او بودند در محاربه جن چنان كه در روايت واقع شده كه حقتعالى اول جن را در زمين ساكن گردانيد ايشان در زمين با فساد مشغول شدند حقتعالى ابليس را با جمعى از ملائكه فرستاد تا تدمير ايشان كردند و تفريق آنها نمودند در جزاير و جبال و جاعل ماخوذ است از جعل كه دو مفعولى است و هر دو مفعول آن * ( فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً ) * است و عمل جاعل كه اسم فاعل است در هر دو مفعول خود جهت آنست كه بمعنى استقبالست و اعتماد بر مسند اليه كرده و ميتواند بود كه بمعنى خالق باشد و خليفه ماخوذ است از ( يخلف غيره و ينوب منابه ) و هاء در او براى مبالغه است و مراد به آن آدم است زيرا كه خليفة اللَّه فى ارضه است و همچنين هر بتى كه خداى تعالى استخلاف او كرده در عمارت ارض و سياست ناس و تكميل نفوس ايشان و تنفيذ امر او در ميان ايشان نه به جهت احتياج حقتعالى به آن كسى كه نايب خود ساخته بلكه به جهت قصور و مستخلف عليه از قبول فيض او و تلقى امر او به غير ( وسط ) و از اين جهت استنباى ( ملك ) نفرموده كما قال تعالى وَلَوْ جَعَلْناه
