نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 193
به صيد شد . مادرش زود سوى يعقوب آمد و گفت : يك برهء بزغاله بريان كن و سوى پدر آر تا اين دعا ترا كند . يعقوب يكى برهء فربه بريان كرد و سوى پدر آورد . اسحق چون بوى آن نيافت ، گفت : اين كيست ؟ يعقوب سخن نگفت . مادرش گفت : اين پسر تست ، آنچه خواستى بريان كرد و آورد . اسحق گفت : پيش آر . يعقوب آن برهء بريان پيش اسحق برد . اسحق آن بخورد و خوش آمدش . مادر گفت : اكنون دعا كن اين پسر را كه اين آورد . اسحق دعا كرد و گفت : يا ربّ ! اين پسر كه مرا اين طعام آورد پيغمبرى ده . پس چون زمانى بود ، عيص بيامد و آن پيش پدر آورد گفت : اى پدر ! آوردم آنچه خواستى . اسحق دانست كه مادر حيلت كرده است از بهر يعقوب تا آن دعا او را كرده آمد . عيص را گفت : اى پسر ! برادرت يعقوب آن دعا از تو ببرد . عيص را آن ناخوش آمد و بر يعقوب خشم گرفت و گفت : من يعقوب را بكشم . اسحق گفت : اى پسر ! من ترا نيز دعايى نيكو كنم . دعا كرد و گفت : يا ربّ ! نسل عيص بيشتر از نسل همه كس كن . عيص را نسل بسيار شد و همهء زمين كنعان و لب دريا از فرزندان عيص پر شد و همه زمين اسكندريه و مغرب بگرفتند ، و او را يكى پسر آمد نام او روم ، و آن پسر آنجا شد كه امروز زمين روم خوانند ، و او را آنجا فرزندان آمدند . و آن زمين دو بهر است ، يكى از آن مردم زرد روى بود ، و از آنست كه روميان را بنى الاصفر خوانند . و اسحق صد و بيست سال بزيست و پس بمرد و عيص او را پيش ابراهيم و ساره به گور كرد .
193
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 193